می ترسم از روزی که " بودنم " را
میان همین " بی خیال " گفتن هایت
پیدا کنم ...
همین دو چشم سرت که دید
برایت کافیست که ندانی که
چشمانم پی ِ چشم دلت بود ...
گویی آینه آبستن است !
چهره ای که به دل دارد
نه آن منم که بود ...
کسی جز من است !
به قاصدک بگو
پی ِ چه آمدی ؟!
که من لب جز به سکوت
وا نمی کنم ...
که نه شانه هایم میلرزد هنوز
نه اشکی دو میزند روی گونه ام
تنها نگاهم منتظر است
که باکی نیست ... چشمانم را می بندم !
آنگاه که طلوع سرخ ستاره را دیدم
دیگر تیرگی آسمان شب نمایان نبود ...
تمام خاکستر های یک رویا را
کنار زدم ...
تو برای ساختن من ، نسوخته بودی !